زيارةُ الحبيبِ :
ديدار دوست
إِلهِي! قَدأَسلَمتُ مُنذُ مُدَّةٍ وَ
لکن ما شَاهَدتُ حَبيبي.
خدايا مدتي است
اسلام آورده ام امّا محبوبم را نديده ام.
کَلَّمتُ والِدَتي في هذا
الْمَوضُوعِ.
با مادرم درباره ی اين
موضوع صحبت کردم.
هيَ لَا تَسمَحُ ، عَجوزٌ مُحتاجَةُ
إِلی الرِّعايةِ.
او اجازه نمی دهد پير
است نياز به مراقبت دارد.
ماذا أَفعَلُ ؟! أَتُساعِدُنِي؟
چکار کنم آيا مرا کمک مي کني؟
ذَاتَ لَيلَةٍ شبي
أُمَّاهُ لَقَد نَفِدَ صَبرِي ! أَنا
مُشتَاقٌ لِزيارَةِ الرَّسُولِ(ص)
مادرم صبرم تمام شده من مشتاق ديدار
پيامبر هستم.
کَيفَ أَصبِرُ علی فِراقِکَ ؟!
لا...أَنا عَجوزٌ . لاأَقدِرُ.
چگونه دوری
تو را صبرکنم؟!نه من پيرم نمي توانم.
لکن سَأَرجِعُ قَبلَ غُروبِ الشَّمسِ
. أُعاهِدُکَ.
امّا قبل از غروب خورشيد
باز خواهم گشت به تو قول مي دهم.
أَما...لابَأسَ حَسَناً. أمّا
اشکالي ندارد خوب است .
أَنا
بِإنتظارِکَ قَبلَ غروبِ الشَّمسِ.
.من قبل از غروب خورشيد منتظر تو هستم.
حَتماً شُکراً جزيلاً يا أُمّاه
حتماً خيلي سپاسگذارم اي مادر
في الطَّريقِ در راه
کيفَ أَشکُرُ هذهِ النِّعمةَ؟!
چگونه اين نعمت را شکر گويم.
بَعدَ ساعاتٍ أَنا في خدمةِ حبيبي.
چند ساعت بعد من درخدمت محبوبم هستم.
أَيُمکِنُ يَا أُويسُ؟! هَل
تُصَدِّقُ؟
آيا ممکن است ای اويس آيا
باور مي کني؟
فَقَرُبَ «أُويسُ» مُِن مَدينةِ
النَّبِيِّ (ص)
اويس به شهر پيامبر نزديک
شد.
يَا
لَلسَّعادةِ :
چه سعادتي
وَفي المدينةِ: در مدينه
سَيِّدي ! أَينَ بيتُ النَّبّيِّ (ص) ؟!
سرورم
خانه پيامبر کجاست؟
هُناکَ :
آنجا
آه، وَصَلتُ نِهايةُ الفراقِ
آه رسيدم پايان دوری
طَرَقَ بابَ البيتِ در خانه را زد.
عَفواً حَبيبي أَطلُبُ زيارةَ حبيبي
رسُولِ اللهِ(ص) :
ببخشيد دوست من ديدار محبوبم رسول خدا را مي
خواهم.
أَهلاً و سَهلاً ، تَفَضَّل
خوش آمديد بفرمايد.
لا...لا.... أَينَ...أَينَ؟ نه....نه....کجاست....کجا؟
هُوَ سَافَرَ إِلی مَکانٍ قَريبٍ،او به مکاني نزديک سفر کرده است
يَرجِعُ بعدَ قَليلٍ إِن شَاءَ اللهُ :
اندکی بعد برمي
گردد اگر خدا بخواهد.
قَطَعتُ هذِهِ المُسافَةَ البعيدةَ
لِزيارَةِ حَبيبي .
اين مسافت دور را برای
ديدار محبوبم پيموده ام.
والِدَتِي؟!
مادرم؟!
فَجَلَسَ علی الأرضِ قَلِقَاً...
نَظَرَ إِلی السَّماءِ .
پس بر زمين
نگران نشست ..به آسمان نگاه کرد.
يَفَتِّشُ عَن مَوضِعِ الشَّمسِ.
محل خورشيد را جستجو مي کرد.
الوفاءُ بالعَهدِ؟! وفای به عهد ؟!
نَهَضَ أُوَيسُ مِن مَکانِهِ حزِيناً وَ قَالَ
لِلصَّحابِيِّ:
اويس بانگراني از جايش
برخاست و به صحابه گفت.
لاأَقدِرُ أَکثَرَ مِن هذا! بيشتر از اين نمي توانم
وَالِدَتِِي ّإِنتظارِي....بَلِّغ سَلامِي إِلی حَبيبي
مادرم منتظرم است سلام
مرا به محبوبم برسان.
وَتَرَکَ المدينَةَ .
و مدينه را ترک کرد.
رَجَعَ النَّبِيُّ (ص)مِن سَفَرِهِ
پيامبر از سفرش بازگشت.
إِنِّي لَأَجِدُ نَفَسَ الرَّحمانِ
مِن جانبِ اليمنِ.
همانا من بوی
دوست را از جانب يمن مي يابم.
تَفُوحُ رائِحةُ الجَنَّةِ مِ قِبَلِ
« قَرَن» .
بوي بهشت از طرف قرن پخش مي شود.
وَ بَعدَ سِنينَ جَاهَدَ أُويسُ في
معرَکَةِ صِفِّينَ
وبعد از چند سال
اويس در جنگ صفين جهاد کرد.
وَهُوَ يُدافِعُ عَن حَبيبِ حَبيبِهِ
، فَوَقَعَ علی الأرضِ شَهيداً.
واو از دوست دوستش دفاع مي کرد ،پس
شهيد بر زمين افتاد.
هَنيئاً لَکَ الشَّهادةُ يَا أُويسُ!
ای اويس شهادت گوارای تو باد.